


موضوع شعر : قفس
فرستنده : محمد قفس
به خدا پرنده بودن بهتر از این حال زاره
آسمون مث زمین نیست راه بن بستی نداره
اگه شد یه روزگاری منم از قفس پریدم
به همه می گم که بی تو یه روز خوشم ندیدم
خوشیام تاوقتی جون داشت که تو بودی درکنارم
حالا بی تو نازنینم من که روز خوش ندارم
می دونم که تو نخواستی بری و منو تنها بزاری
جای عشق توی وجودم گلای غم رو بکاری
رفتی و قلب من اینجا زیر پای غم لگد شد
همه می گن اشکای من واسهء عشقم حدر شد
من می دونم که وجودم لایق وجود تو نیست
صدای همیشه خستم لایق سکوت تو نیست
مهربون بگو که تا کی مهمون قفس بمونم
به خدا برای چشمات تا ابد با عشق می خونم
می خونم تا که بیای و د ستای تو رو بیگیرم
شایدم برای دوریت یه روز از غصه بمیرم
تو بگو که من بمیرم یا هنوزم هست امیدی؟
می خوام از امید بخونم لحظه ای که تو رسیدی



